|
این نوشته یه تبریک برا روز تولد
که از طرف دوست عزیزم برا یه عزیز از راه دور...
تقدیمی ـ م.ر ـ
نمی دانی چه سخت و دشوار است از تو گفتن٬ از تویی که کلمات هم در نزد کمال وجودت در
تشویش اند٬ ثانیه ها می گذرند٬ تیک تاک عقربه های ساعت به من نزدیک شدن لحظه ای زیبا
را یاد آوری می کنند...
لحظه لحظه٬ ثانیه ثانیه٬ نزدیک می شوم...
دوست دارم بی مقدمه بگویم این جا هر لحظه ام به یاد توست...
ای شیرین ترین حادثه ی زندگی ام !
ای تلخ ترین خاطره ام در دیار غربت !
تو را تا وسعت تنهایی هایم٬ تو را به بلندای آسمان٬ تو را تا عمق کهکشان ها
دوست می دارم!
برای تو می نویسم و تنها به تو می اندیشم.در هزار کوچه ی قلبم٬ اسم تو هنوز می پیچد٬ هر
روز با آهنگی از احساس٬ دفتر احساسم را ورق می زنم و روز های پر از عشق و عطر اقاقی
را به یاد می آورم٬ شاید هنوز باور نداشته باشی که
من بی تو هزار بار در هر لحظه خواهم مرد.
با تو زیستن در پاییز٬ زیباتر از تصویر اسکله های چوبی در چشم انداز مه آلود خیال شاعر
است.چقدر از تو گفتم٬ با تو شدم و چقدر بزرگترین ها را در مقابل تو حقیر دیدم.
با چشمانت می توان آسمان ساخت.می توان مهربانی هایت را به وسعت بی کران ها کنار هم
چید.
در کنار تو می توان تصویر کرد زندگی را و عاشقی را نفس کشید.
نازنینم در این لحظه ی ناب می خواهم از ثانیه های ترد و قشنگ روز نخست بودنت بگویم
ای دور از من و نزدیک تر به من !
در برهوت کلمات ذهنم دنبال واژه ای می گردم که در خور وجود نازنین تو باشد
اما فقط می توانم با تمام صداقتم بگویم وقتی مهتاب از پیچک های
باغچه ی امید بالا می رود٬ تو در قلب من شکوفا می شوی٬ تویی که از هر
گلی زیباتری.
مهربان ترینم بدان که تنها بهانه ی زندگیم تو هستی و زیباترین ترنمی که در کوچه باغ دلم
پیچید و هوا را بهاری کرد.
ای پاک ترین هدیه ی خدا به من !
کاش می دانستی که عشق و صداقت را از تو آموختم و هر چه خوبی ست را در نگاه تو تجربه
کردم. کاش می شد تمام گل ها و پروانه های دنیا را برای یک لحظه قرض گرفت و از آنها
حلقه ای ساخت و بر قامت مهربان و استوار تو آویخت و وازه ای یافت و به آن گفت چقدر
می ستایمت نازنین من !
یک شب مانده به بهار٬ تقویم ها تمام می شوند. چند روز٬چند تقویم را با نگاه
تکراریت تمام کرده ای؟ تو نگهبان چند خاطره ی خاموشی؟
کدام امید را در لحظه های رفته جا گذاشته ای؟
چند روز در پیله بودی و چند بار پروانگی کردی؟ افسون بس است است٬روزهای پر معما در
راهند...!
مگذار افسون بزرگ زندگی با قد کشیدنت کوچک شود٬هیچ به بال یک
پروانه خوب نگاه کرده ای؟
نگو که زندگی٬ بی تفاوتی در برابر تکرار هاست. هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمان بی بهانه
ببار٬ آنقدر ببار که آبی و آفتابی شوی. زندگی تکرار آبی و آفتابی شدن هم هست.
با من از رویاهایت بگو ! بگو کنار آمدن کدام آرزو چادر زده ای؟
تو از رفتن بارها باز گشته ای و همیشه جاده ها تو را با خود برده اند .گاهی به علف های
کنار جاده نگاه کن.روی آنها پا برهنه پا بگذار و نرمی و خشکی شان را در حالیکه به آسمان
آبی خیره می شوی خوب احساس کن !
خنده هایت را در خیابان های دیروز جا مگذار و از پشت پنجره ی باران خورده
به ماه نگاه
کن!
شبی٬ لحظه ای٬ ثانیه ای در تقویم هست که تو خوب نمی دانی کدام شب است٬ و آن شب
بهترین شبی است که ماه تو را می بیند٬ آن شب ماه به نگاه تازه باز شده ات که
پر از معصومیت و عشق بود و هست٬ چشمک می زد...
آن شب باران شاعرانه ترین آهنگ دریایی اش را می نواخت٬ آن شب درخشش مهتاب
وجودت٬ هدیه ی خداوند را به قلب ساکت و پر از عشقم نمایان کرد.
عشق هدیه ی خداوند است به بندگان و تو آمدی تا زیبا ترین هدیه ی خدا را تجربه کنم.
ای زیباترین غزل زندگی ام !
این را بدان که طلوع زیبایت بهانه ای شد تا بگویم چقدر دوستت دارم٬ صدای خنده هایت
زیباترین نوای لحظه های بی تو بودنم است و لحظه ی ناب شکفتنت همه ی دنیایم...!
آن روزها که تو نبودی٬ دلم ابرکی بود با میل به باریدن اما تو آمدی و پروانه ی عشق را
در حریم دلم به رقص آوردی.
به یمن آمدنت هزاران ستاره ی آبی بر آسمان دلم خندید تا من باورم شد تو در کنارم هستی
و تنها برای قلب تو که اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشقم هستی٬ می نویسم که:
دوستت دارم.
دوست دارم تو را با بهترین واژه ها بستایم٬...
ای ترنم بهار در شب های تار من !
کاش می شد آسمان را با ستاره ها چراغانی کرد و گل ها را از تمام باغ ها چید٬هزاران یاس
سپید را به همراه یک دنیا عشق پیشکش قلب مهربانت میکنم تا بدانی چقدر دوستت دارم.
آنگاه که لبخند هایت شادم می گرداند٬ آنگاه که اخم هایت
خط غربت در پیشا نی ام ترسیم می کند و آنگاه که با شنیدن صدای گرمت عمق وجودم
به لرزه می افتد٬
در دل به یقین میرسم که بی حد
دوستت دارم
و این احساس بی دریغ تنها از آن توست٬
ای بهترین و زیباترین هدیه ی معبود در طول زندگی ام !
وقتی ترانه ی باران با صدای گریه هایم هم نوا می شود٬
وقتی آسمان٬ گرمای آفتابش را از من دریغ می کند٬
وقتی ماه٬ روشنایی اش را از من پنهان می کند٬
آنگاه قلبم با تمام تپش هایش تو را صدا می کند و تو مثل همیشه مهربانیت را بر ذره ذره ی
وجودم می گسترانی...
می دانم آنقدر بزرگی که در آغوش شعر هایم جا نمی گیری
اما بدان مهربان من !
من محبت را در پاکی نگاهت معنا کردم و صداقت را در وجود مهربانت حس کردم.
می دانم حرف هایم همان تکرار نگاه هایمان است
اما بگذار آرام و بی صدا
از ته دل فریاد کنم و بگویم
" عاشقانه دوستت دارم"
ـ تولدت مبارک ـ
|