تبليغاتX
مسافر شب
مسافر شب



این روزها زیادی ساکت شده ام ،

نمی دانم چرا حرفهایم، به جای گلو

از چشمهایم بیرون می آیند 

حس غریبی دارم نیستی ولی غیبت سنگین تو تمام لحظه هایم را پر کرده
درست مثل لحظاتی که حضورت دریچه های قلبم را می گشود...
گذشت ثانیه ها درد نبودنت را در وجودم می کاهد
این احساس نه عشق است نه عادت نه دوست داشتن
توتنها بخشی از وجودم شده ای و به همین سادگی منتظرم
منتظر خودم!!!

 

میخواهی بروی؟
خب برو
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..
تردید نکن
نفس های آخر است
نترس برو
احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست
برو
یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میکشد
طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد
برو

فقط برو

 

می نویسم که اگر برای خواندنشان امدی حرفی باقی نمانده باشد هر چند که می دانم همیشه برای گفتن حرف هست وهر چند که می دانم تو هیچگاه برای خواندن دل نوشته هایم نمی ایی.همیشه ارزویم این بود که حرف های خفته درونم را با تو بازگو کنم اما چه کنم که ارزوهای محالم فراوان است.وچه کنم که نوشتن از گفتن برایم اسانتر است.بانوشتن کسی شکستنم را نمی بیند اما با گفتن تو می بینی که چگونه فرو میریزم.می خواهم مثل همیشه در سکوت وتنهایی خویشتن بشکنم.



ادامه مطلب

پنجشنبه 31 فروردین1391  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

ای تو تنهاخوب دنیا بی تو من تنهاترینم...!

مرا چه غم که در آسمان شب هیچ ستاره ای برایم سوسو نمیزند من به توکل نام تو زنده ام...!

وقتی آینده به رنگ قول کسی نیست از چپ نگاه کردن ماه خم به ابرو نمی آورم..

من از خواستن لبالب و تو شعر نیاز منی !

تو آهنگین ترین واژه ی عشقی که لب هایم را تا فریاد میبری

تو شکل خوب اوج گرفتن احساسی و برای نفس هایم هوای تو را دنبال میکنم...

خیلی خوب میدانم مهربانی تو آنقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس کف دستانت آب خواهد خورد...

در فصلی به سرآغاز آن شب که باد لجوج به بازی گرفته بود دستان پیرزنی را نفس ها بوی ترحم داشت...

...و پای ثانیه ها به خواب رفته بود،آنگاه به یاد کسی افتادم که بلند بلند فکر میکرد و من بلند بلند میگریستم...!

دلم را در گوشه ی آسمانی نگاهت دفن کردم تا تو را در ترانه های پاییزی جستجو نکند... در دلم رخت های کثیفی می شویند !

سینه ام طاقت آه هایم را ندارد...

کاش میتوانستم احساسم را در بی نهایت شب به خاک بسپارم یا نگاهم را از روزهای رفته پنهان کنم...

دلشوره ی خاطرات دور مرا به تباهی کشیده است...!

هنوز هم پشت هر در بسته ای تو را جستجو میکنم !

با هر نگاه ساده ای تا انتهای چشمانت غرق میشوم...

تنم سرد است،فکرم در تابوت خالی تن سرد خیابان به انزوا رفته است،کاش میشد...!

بیهوده نیست که من بی تو نیست میشوم و ترکیب نام تو در من

قاعده ی زبان است؛که من بی تو سرگردانم و تو بی من گنگ ! ...

و منم که تو را مینوازم که بی من چنگ خاموشی و

تویی که به من شور میدمی که بی تو سیاهی سرد و مرداب ساکتم...

در همه ی بی تابی ها،غم های ناشناس،حسرت های مجهول،جستجوهای بی انتها...

هم من بوده ام،هم تو...!

باید ار محشر گذشت

این لجنزاری که من میبینم سزای صخره هاست

گوهر روشندل کان جهانی دیگر است

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست...

جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو،یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوه ها پر میزنم

میگذارم میروم

ناله ی خود میبرم

دردسر کم میکنم..

هر شب بدون آنکه خابم بگیرد از اول تا آخر بی وفایی هایت را میشمارم و من هنوز ..عاشقم !

آنقدر که میتوانم چشم هایم را ببندم و خیال کنم که هنوز دوستم داری...

منتظر نباش که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده دل بریده ام که عزیز بارانی ام را در

جاده ای جا گذاشته ام یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام

توقعی از تو ندارم اگر دوستم نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان،هرجور تو راحتی...

ستاره ی من !

همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست...!

من که اینجا کاری نمیکنم،فقط گهگاه گمان دوس داشتنت را در دفترم حک میکنم!

همین ! این کار هم که نور نمی خواهد..

میدانم که به حرفهایم میخندی..

کوه دماوند را برعکس میکنم تا ساعت شنی زمین دوباره به کار افتد تمام زمان دنیا

از آن تو،فکرهایت را بکن عاشق ها که پیر نمیشوند...!

خوب میدانم دلمان که میگیرد تاوان لحظه هاییست که دل میبندیم..

یکشنبه 20 آذر1390  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

از نو برایت مینویسم : حال همه ی ما خوب است...اما تو ! باور نکن !

  وجودت را پرپر میکنم ای خواب ! ای سرگردان تب دار !

  ای که مانند بیابان بی پایان٬نفس ها را با خود به خلسه می بری و

 چشم های خسته را به ژرفای عمیق دریا می سپاری.

 من در فضای تا ابدیت می روم و فانوس رویاهای خوب و شیرین

  را روشن میکنم و درهوای ارغوانی و روشنت نفس می کشم

  ولی آب میشود خط هایم در این هوا و من

 به پایان نمی رسم وقتی که در تاریکی لحظه ها٬ خیالی شکست و

   خرده هایش را در

  بشقاب فراموشی ریخته شد و می شد به وضوح غمی را در

  چهره ی سرد زندگی دید...

 هنگامی که انگشت های خاک سرد بودند و

  برگ ها رمقی برای نفس کشیدن نداشتند آنگاه من از اینهمه بیهودگی

  به گوشه ی دنج خاطراتم می خزم٬شاید بتوانم غم زنگار گرفته ام را

  با دست های خورشید پاک کنم.

شبی غمگین٬شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد٬دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی بس غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد..

تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید

                                                     اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...

    تنها در اوج این ترانه ی بی کسی نشسته ام و تو را از پشت پنجره ی

     نم گرفته و باران زده در مه آلود بیرون سرد می نگرم.

 بوی خاک نم زده مشامم را نوازش می دهد و باز یاد تو

  حجم پر از تهی وجودم را آرام میکند...

            آرام...

                     آرام...

                             آرام...

 و تو باز در آن گوشه ی دنج اتاق روی صندلی مهربان خود نشسته ای

          و شراره ی هیزم را می نگری با نگاه آرام و مهربانت

                                         بی هیچ احساسی به بودن یک نفر...!

 و من تنها در سکوت پر از فریادم چه غمگین و بی صدا مانده ام٬

 دور از نگاه تو٬

 دور از آن برق نگاه قشنگی که نصیب شراره ی آتش میشود !

 آه ! مهربان من !

 با من بگو ! از بهت ناباوری ها با من سخن بگو !

 نمیدانم چند فرسخ فاصله است بین نگاه هایمان

              حتی آن زمان که در مقابل هم نشسته ایم

  و دست به دستان گرم و مهربانت می سپارم...

  شایید پیش ترها گفتن اینکه :

    مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود...

               ...و چه زشت به من و سادگیم خندیدی٬دل من سخت شکست.

  به تو عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت

 تا ابد مال تو بود٬

                          تو برو٬برو

    تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم.

 برایم ساده تر بود اما من نمی خواهم باور کنم رسم زندگی این باشد :

  بیایند...بمانند...عادتت دهند...و بروند...

   تو هستی و می دانم برای دل من می مانی٬تو خود این را گفتی

                    و من به تو ایمان دارم..

                                    پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است...

شنبه 22 آبان1389  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

یک صندلی کنار رویاهایم از آن تو ! بروی یا بمانی...!

اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آنوقت که با

 لحن فریادیت مانع

 چکیدن اولین تگرگ اشک هایم شدی فهمیدم که رفتن نوعی ماندن

 است و تو رفتی که بمانی و ماندی...

بگذار بگویم بمان اما این بار نه از ماندن هایی که رفتن دارد این بار

 به زبان عامیانه

 بمان

 به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب

 با صاحب آسمان ها در میان

 می گذارند٬یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد :

                                   بمان...!

سه شنبه 11 آبان1389  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

برای تو ای اسطوره ی همیشه...

سراسیمه در میان اوراق خاک گرفته دنبال چه می گردم ؟

نمیدانم شاید تکه ای از خیال سرگردانم را دنبال می کنم یا نگین گمشده ای که از انگشترم

 افتاده.شاید دلم می خواهد زیر ساقه ی شکسته ی احساسم لا به لای همین بوته های پلاسیده

غنچه ای پنهان را پیدا کنم...

نگاه مرطوب شبنم٬ تن کوچه های غبار گرفته و خواب آلوده را تجربه می کند

 و من که از تداعی  تلخی حادثه گریزانم٬ چشم بر هم می گذارم تا باور کنم

هنوز به انعکاس نور٬ به تکرار عشق و

به طلوع گل سرخ امیدوارم و به چیزی که مرا به تماشای شاخه ای دور از خزان

میهمان کند.

تو آینه ی عشق در برابر دیدگان همیشه منتظرم بودی.تو بودی که الفبای مهر و دوستی را

به من آموختی و حضور خوشایند چشمه ای جوشان در متن کویر دلم شدی.

تو بودی که در آسمان قلبم ریشه کردی و به روی ماه فردا لبخند زدی اما بدان ای عزیزتر

از وفا٬ تو را از این پس در کهکشان صفا جستجو خواهم کرد و نگاه مهربانت ر ا برای ابد

در قلبم نگاه خواهم داشت.

                                     از دل تا قلم فریاد خاموش من است.

من از دل مینویسم تا سیاه مشقی باشد برای  دلهایی که پر از چینی های ترک خورده اند و

به یک تلنگر می شکنند.

ای زیبای آبی احساس ! صخره هم تحمل این همه سکوت را ندارد.کاش می شد بی کسی ها را

 غرق کرد و با امید به زندگی ادامه داد.

کاش می شد تنها نبود و لحظه ها را با شمردن نفس های خسته ی خود نگذراند.

من لا به لای زمزمه های گل سرخ٬ همیشه به دنبال تو می گردم تا بیایی و یاس های بی تاب

کنار  آیینه ها را به هم پیوند بزنی.

بعد از تو فقط من مانده ام و روزهایی که بی تو تکرار می شوند و من

 در خلوت شب های بی ستاره ام  از به تو اندیشیدن عادتی ساخته ام دراز٬ به درازای

آرزوهایی که برایت داشتم...

...و هنوز نمی دانم برق نگاه کدامین لیلی نی نی چشمان تو را خیره کرد و تیشه ی عشق

کدانین فرهاد٬ ریشه ی عشقمان را خشکاند.

اما می دانم که چون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند.

اگر بدانی چقدر مشتاق حضورت هستم٬ اگر بودی در شادی هایم شریکت می کردم و

غم هایت را می خریدم.اگر بودی احساس تنهایی و بی کسی جرات نزدیک شدن

 به من را نداشت و دستان گرم و آشنایی صورتم را نوازش می کرد.

تو در کنارم نیستی ولی من نمی دانم چرا حضورت را احساس می کنم و هر جا که تنها باشم

 و حتی در انبوه بودن آدم ها٬ عاشقانه عاشقانه دوستت دارم...

حس مبهمی است زندگی کردن همچون قدم های لرزان و سست محکوم

 به اعدامی نا امید که لحظه لحظه به مرگ محتوم خود نزدیک می شود و رویایی

 بیش نیست قدم زدن در جوار گل اقاقی در زمانی که قلب ها هم از سنگ شده اند.من فریاد

می زنم و آنها بی خیال از کنارم می گذرند و من در این ویرانه ی عشق٬ در حسرت نگاه

محبت آمیزی می سوزم.

یادم نمی رود آخرین وداع تو را.تو بودی و من و جاده ای که پیش پای تو بود و حادثه هایی

 که بر من فرود می آمد.

ای بدون بازگشت! من بی تو بارها بازگشته ام به آخرین دو راهی.

من بارها بازگشته ام به خاطرات با تو بودن و همچنان نشسته ام کنار اندوه روز های

 بی تو بودن.

من بی تو در کویر تنهایی خویش کوله بار خستگی هایم را به باد حسرت سپرده ام و

دست خالی در کویر خاطره قدم می زنم تا شاید چشمانم بیابان تشنه ی روحم را سیراب کند و

مرهمی بر لب های خشکیده ام شود.شاه کلید کهنه ی صندوقچه ی قلبم را از بین انبوهی

 از کلید های زنگ زده پیدا می کنم و صندوقچه را می گشایم.

دفتر خاطرات غبار گرفته را بر میدارم و به مرور اوراق آن می پردازم.

دفتری که هر ورقش تداعی نا ملایمات روزگار است...دوباره سراغ پنجره می روم و کویر

را به نظاره می نشینم٬ کویری که با هیچ رودی سیراب نمی شود:

                                                                                  کویر تنهایی من !

آه ! چه تلخ است روز جدایی ! روزی که آخرین نگاه سرد بی مهرت را به چشم های

اشک آلودم دوختی و گفتی خداحافظ...

از وقتی که رفتی من هم سرگردان باغ آرزوهایم شدم٬ به تو و آخرین نگاهت می اندیشم و

آرزو دارم که تو بیایی.

در آن هنگام که زیستن را باور نداشتم٬ چشمه ی زلال زندگی را

 در کویر سینه ام به جوشش در آوردی و در آن لحظات که در بیراهه های زندگی گم شده بودم٬

 راهی سبز شدی در برابرم .

سر نوشت چه زود ما را به دو راهی کشاند. روز وداع٬ صورتم را در میان دست هایم پنهان

کردم تا اشک هایم را نبینی٬ اما...هق هق گریه هایم حرف می زد و از اندوهی تلخ

 حکایت می کرد.

قبل از آمدن تو و رفتن غریبانه ات

باران برایم مفهوم دیگری داشت.پاک بود و پاک می کرد.

زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیز می برد.تا اینکه روزی تو در

باران آمدی.تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد٬غریبانه

و تنها رفتی .

من این بار نوشتم : آن مرد در باران رفت.

از آن پس باران برایم تکرار لحظه های تلخ رفتن بود و من٬در این روز های

بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شرشر باران را

 نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.

دوشنبه 17 اسفند1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 


عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

دوشنبه 14 دی1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

برای تو ای اسطوره ی همیشه...!

این نوشته یه تبریک برا روز تولد 

که از طرف دوست عزیزم  برا یه عزیز از راه دور...

  تقدیمی   ـ  م.ر  ـ

نمی دانی چه سخت و دشوار است از تو گفتن٬ از تویی که کلمات هم در نزد کمال وجودت در

تشویش اند٬ ثانیه ها می گذرند٬ تیک تاک عقربه های ساعت به من نزدیک شدن لحظه ای زیبا

 را یاد آوری می کنند...

                   لحظه لحظه٬ ثانیه ثانیه٬ نزدیک می شوم...

دوست دارم بی مقدمه بگویم این جا هر لحظه ام به یاد توست...

ای شیرین ترین حادثه ی زندگی ام !

                          ای تلخ ترین خاطره ام در دیار غربت !

   تو را تا وسعت  تنهایی هایم٬ تو را به بلندای آسمان٬ تو را تا عمق کهکشان ها

                                                                                      دوست می دارم!

برای تو می نویسم و تنها به تو می اندیشم.در هزار کوچه ی قلبم٬ اسم تو هنوز می پیچد٬ هر

روز با آهنگی از احساس٬ دفتر احساسم را ورق می زنم و روز های پر از عشق و عطر اقاقی

 را به یاد می آورم٬ شاید هنوز باور نداشته باشی که

 من بی تو هزار بار در هر لحظه خواهم مرد.

با تو زیستن در پاییز٬ زیباتر از تصویر اسکله های چوبی در چشم انداز مه آلود خیال شاعر

است.چقدر از تو گفتم٬ با تو شدم و چقدر بزرگترین ها را در مقابل تو حقیر دیدم.

با چشمانت می توان آسمان ساخت.می توان مهربانی هایت را به وسعت بی کران ها کنار هم

چید.

در کنار تو می توان تصویر کرد زندگی را و عاشقی را نفس کشید.

نازنینم در این لحظه ی ناب می خواهم از ثانیه های ترد و قشنگ روز نخست بودنت بگویم

ای دور از من و نزدیک تر به من !

در برهوت کلمات ذهنم دنبال واژه  ای می گردم که در خور وجود نازنین تو باشد

اما فقط می توانم با تمام صداقتم بگویم وقتی مهتاب از پیچک های

باغچه ی امید بالا می رود٬ تو در قلب من شکوفا می شوی٬ تویی که از هر

گلی زیباتری.

مهربان ترینم بدان که تنها بهانه ی زندگیم تو هستی و زیباترین ترنمی که در کوچه باغ دلم

پیچید و هوا را بهاری کرد.

ای پاک ترین هدیه ی خدا به من !

کاش می دانستی که عشق و صداقت را از تو آموختم و هر چه خوبی ست را در نگاه تو تجربه

کردم. کاش می شد تمام گل ها و پروانه های دنیا را برای یک لحظه قرض گرفت و از آنها

 حلقه ای ساخت و بر قامت مهربان و استوار تو آویخت و وازه ای یافت و به آن گفت چقدر

می ستایمت نازنین من !

یک شب مانده به بهار٬ تقویم ها تمام  می شوند. چند روز٬چند تقویم را با نگاه

تکراریت تمام کرده ای؟ تو نگهبان چند خاطره ی خاموشی؟

کدام امید را در لحظه های رفته جا گذاشته ای؟

چند روز در پیله بودی و چند بار پروانگی کردی؟ افسون بس است است٬روزهای پر معما در

راهند...!

مگذار افسون بزرگ زندگی با قد کشیدنت کوچک شود٬هیچ به بال یک

پروانه خوب نگاه کرده ای؟

نگو که زندگی٬ بی تفاوتی در برابر تکرار هاست. هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمان بی بهانه

ببار٬ آنقدر ببار که آبی و آفتابی شوی. زندگی تکرار آبی و آفتابی شدن هم هست.

با من از رویاهایت بگو ! بگو کنار آمدن کدام آرزو چادر زده ای؟

تو از  رفتن بارها باز گشته ای و همیشه جاده ها تو را با خود برده اند .گاهی به علف های

کنار جاده نگاه کن.روی آنها پا برهنه پا بگذار و نرمی و خشکی شان را در حالیکه به آسمان

 آبی خیره می شوی خوب احساس کن !

خنده هایت را در خیابان های دیروز جا مگذار و از پشت پنجره ی باران خورده

 به ماه نگاه

 کن!

شبی٬ لحظه ای٬ ثانیه ای در تقویم هست که تو خوب نمی دانی کدام شب است٬ و آن شب

بهترین شبی است که ماه تو را می بیند٬ آن شب ماه به نگاه تازه باز شده ات که

 پر از معصومیت و عشق بود و هست٬ چشمک می زد...

آن شب باران شاعرانه ترین آهنگ دریایی اش را می نواخت٬ آن شب درخشش مهتاب

 وجودت٬ هدیه ی خداوند را به قلب ساکت و پر از عشقم نمایان کرد.

عشق هدیه ی خداوند است به بندگان و تو آمدی تا زیبا ترین هدیه ی خدا را تجربه کنم.

ای زیباترین غزل زندگی ام !

این را بدان که طلوع زیبایت بهانه ای شد تا بگویم چقدر دوستت دارم٬ صدای خنده هایت

زیباترین نوای لحظه های بی تو بودنم است و لحظه ی ناب شکفتنت همه ی دنیایم...!

آن روزها که تو نبودی٬ دلم ابرکی بود با میل به باریدن اما تو آمدی و پروانه ی عشق را

در حریم دلم به رقص آوردی.

به یمن آمدنت هزاران ستاره ی آبی بر آسمان دلم خندید تا من باورم شد تو در کنارم هستی

و تنها برای قلب تو که اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشقم هستی٬ می نویسم که:

                                                                       دوستت دارم.

دوست دارم تو را با بهترین واژه ها بستایم٬...

ای ترنم بهار در شب های تار من !

کاش می شد آسمان را با ستاره ها چراغانی کرد و گل ها را از تمام باغ ها چید٬هزاران یاس

سپید را به همراه یک دنیا عشق پیشکش قلب مهربانت میکنم تا بدانی چقدر دوستت دارم.

آنگاه که لبخند هایت شادم می گرداند٬ آنگاه که اخم هایت

خط غربت در پیشا نی ام ترسیم می کند و آنگاه که با شنیدن صدای گرمت عمق وجودم

 به لرزه می افتد٬

در دل به یقین میرسم که بی حد

دوستت دارم

و این احساس بی دریغ تنها از آن توست٬

ای بهترین و زیباترین هدیه ی معبود در طول زندگی ام !

وقتی ترانه ی باران با صدای گریه هایم هم نوا می شود٬

 وقتی آسمان٬ گرمای آفتابش را از من دریغ می کند٬

 وقتی ماه٬ روشنایی اش را از من پنهان می کند٬

آنگاه قلبم با تمام تپش هایش تو را صدا می کند و تو مثل همیشه مهربانیت را بر ذره ذره ی

 وجودم می گسترانی...

می دانم آنقدر بزرگی که در آغوش شعر هایم جا نمی گیری

اما بدان مهربان من !

من محبت را در پاکی نگاهت معنا کردم و صداقت را در وجود مهربانت حس کردم.

می دانم حرف هایم همان تکرار نگاه هایمان است

اما بگذار آرام و بی صدا

    از ته دل فریاد کنم    و بگویم

                                                 " عاشقانه دوستت دارم"

                                                                                ـ  تولدت مبارک  ـ

 

دوشنبه 16 آذر1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

بغض های این دل تنها و شکسته...

مدت هاست که می نویسم از خودم، از تنهایی هایم،از بغض هایی که غروب های بی کسی گلوی

 احساساتم را می فشارد و همچون دندانی سخت لبهای شادی ام را می گزد٬ ولی امروز

می خواهم که تنها برای تو بنویسم دستانم خالیست٬ وسعت مغزم به اندازه ی اندوخته قطره های

عشق تحلیل رفته و دستانم توان رقم زدن تصویر دوری تو را ندارد.

هر روز به خودم می گویم تو نیز به یاد من هستی٬ بر خواهی گشت از آن عبور سخت بی بهانه

 و من سالهاست در انتظار چشیدن این واقعیت رنگی روی پاهای ایثار ایستاده ام.

قلب زمین از وقتی که رفتی یخ زده٬ نمی دانم این بهار های کذایی از کدام درون می جوشد؟!

وقتی که هنوز نیستی در شگفتم چرا نهال های باغچه ی تنهاییمان قبای شادی بر تن می کنند و

 آسمان اشک امید بر چهره ی زمین می پاشد...

وقتی تو نیستی در شگفتم چگونه زمین توان گام بر داشتن میان انبوه معلقات را دارد؟!

تو کنارم نیستی و زندگی هنوز جاریست ! خورشید به عادت سالها تکرار٬ صبح ها به استقبال

دیدگان تازه متولد شده می آید و شب ها با کوله باری از غم به دیار رفتگان سفر می کند؟!

تو کنارم نیستی و همه این چنین بر رخش روزگار می تازند؟!

 

لحظه های تنهاییم را تنهاتر از پیش سپری می کنم،خسته ام از تمام ثانیه هایی که

پوچ و بیهوده از کنار تنهاییم میگذرند،دلتنگ دلخوشی هایی هستم که فریبی کودکانه

نباشند،شادی هایی که وجود آرام تو نصیب دل کوچکم می کند،من از این شب گریه

های قشنگ تو را می خواهم، تو را که می دانم همیشه برای دل تنهایم می مانی...

کاش... کاش.... کاش...!

دوشنبه 13 مهر1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

شب

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

دوشنبه 13 مهر1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

گام های نرسیده !

بر جاده های عبور تو جای صمیمیت بهار مانده و عشق همیشه با نام تو به یادم می آید...

من از شکوه هزاران خاطره تو را بیشتر می شناسم.وقتی سفره ی احساسم را پهن می کنم٬

حریص می شوم بر دیدار تو و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم.

تو را جست و جو می کنم در نامه های عاشقانه و می سازمت آن طور که می خواهم.تو را به

آشیانه ی پاییز میبرم٬ در عمق جنگل وحشی احساسم در کلبه ی محقر چوبی که چراغش

همیشه به عشق تو روشن است.

این واژه های مهر را نثارت می کنم و تو باز هم با جادوی لبخند نگاهت به من امید می بخشی

تا باز هم بتوانم بنویسم...دوستت دارم.

امروز گذر خواهم کرد از ساحل همیشگی قلبم و بر دیواره ی قایق شکسته ی وفا تکیه خواهم

زد.زردی رخسارم را می بینی و هیچ نمی گویی!

با رفتن تو٬ یأس و نومیدی در کوچه پس کوچه های قلبم قدم می گذارد و من به خاطر تو

لبخند می زنم...

فرصتی نمانده٬پاهایم خسته است٬ باید رفت.باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده.

نمی دانم چگونه٬ چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند؟

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام دفن می کنم و با بقچه ی

 خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده ی پر از ابهام و تردید می گذرم

٬ مستأصل و ملول از نرسیدن و چشم به راهی که هیچ امیدی به پایانش نیست.

گام های لرزانم سکوت شب را می شکند و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم

 می پردازم٬ گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند...!

یکشنبه 12 مهر1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

تنها

در هیاهوی سرگردان شبی مهتابی چشمانم برای تو بی تابی میکند٬ پریشان گریه های شبانه ام

 به خاطر دوری از توست.دستانم گرمی دستان آرامت را می خواهد و می سازم خاطره هایم آن

طور که می خواهم.

آواز دل تنهایم را گوش کن٬ بشنو ناله های قلب ساکتم را که برای دوری از تو سر می دهد٬

ببین بی تابی این مسافر غمگین و خسته از تنهایی را...

سه شنبه 7 مهر1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

سکوت من...

وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم غرق شد در اندوه بی تابی، فقط سکوت با من بود.

گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد، شب هایی

که بالشم خیس می شد از اشک شبانه و حسرت، فقط سکوت با من بود دیریست با درد خود هم

 آشیان شدهام و هنوز سکوت با من است.

کاش به جای عشق بر سکوت عاشق بودم

می خواهم برای یکبار هم که شده از خودم بنویسم، اما نمی شود! چون تو مرا از من گرفته ای

 ومن هر بار با تمام وجودم به وجود تو می رسم.

تو مالک بال های خیالم شده ای و سلطان با شکوه رویاهایم، اما هر بار که سرزده به سرزمین

 رویا هایم قدم می نهی، آرام و با وقار از دیدگانم دور می شوی و من خیالت را که همسفرم

 می شود را دوست دارم.کاش تا همیشه هایی دور مسافر جاده ی تو باشم!

به من بگو چقدر راه باقیست تا به جاده ی تو برسم؟

من بر طلوع کاغذ صبح، اسم تو را نوشتم و در مسیر پر پیچ خم عاشقی نغمه ی تو را سرودم

و با کوله باری از خیال و آرزوهای محال در آسمان زندگیت به پرواز درآمدم.

سهم من، عاشقی شد و هیچ...

آتشی از عشق در دل پنهان نموده ام و خاطراتی از نهال جوانی را تفسیر کرده ام.در جاده ی

خیس شب قدم می زنم بدون اینکه درختی در عبورم باشد.پرنده ای بر شانه هایم می نشیند

و من از فصل ها می گذرم و در متن شرجی آوازم بال و پری به پرواز در می آید.نجوای پیچک

 در باغ می پیچد و احسا س اقاقی شکوفه می کند.

بوی گلهای شب بو در نگاه باغ می شکفد و آنگاه لبخند همچون گل فردا را می بینم که با هم از

 فراخ دشت های سبز می گذریم تا همدم شاخه های شکسته در هجوم باد باشیم.

هنوز واژه ی عشق می چکد از ناودان احساسم و من در انتظار نفس های گرم بهار به شوق

 آمدن یک طلوع نو خسته از فصل حادثه های غریب تنها نشسته ام کنار پنجره ای بسته تا که

شهر خیال مرا با برق چشم های عاشق خود نور باران کنی زیبا و بعد کوچ خاطره های

دلتنگی.

صدای خنده ی مهربان تو شبیه حجم صدای بهار،دهد به روزهای خیالم رنگی...

 

دوشنبه 6 مهر1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

آوار سرمای بی دلیل...

ثانیه های یخ زده در این هجوم سرد بر سرم آوار می شوند٬ قصه های شیرین گذشته های دور

 مثل رویایی محال٬ نزدیک نزدیک قلب تاریکم خانه دارند...

اما دریغ! و هزاران افسوس بی دلیل به سوی چشمان ناراضی ام باران می شوند.

آهسته...

                    آهسته...

سرد و خاموش مثل رخوت ثانیه های هستی ام زندگی من در هاله ای از نا مفهومی ها به

بن بست رسیده و این تاریک کره ی بی نور را که در اوج در به دری نصیبم شد باید

نگاه داشت چون تنها سر پناه روح تنها و آواره ام همین شک و رسوایی محض است...

 

برگ برگ دفتر وجودم از واژه های آفتابی لمس دستانت به رنگ صبح آفتابی شده و من

در فرصت تو را آرزو کردن به خودم رسیده ام...

من از آشفتگی نگاه آسمانیت وقت وداع به جاودانگی این عشق پر محتوا رسیده ام

من از خودم تو را پیدا کردم و از تو به خود خود ناچیزم رسیدم٬ از تو٬ از بند بند جسم و

روح پاکت به تمام رسیدن های بی ریا٬ به همه ی خوبی ها آمیخته شدم و اینک وجود من

خلاصه ای از تو و جادوی بودنت است.

فرصت نفرین رفت٬ حس شادی پژمرد٬ با تو ای یاس مهربان من! آرزوهایم مرد...

نمی دانم٬ به خدا سوگند نمی دانم٬ اگر خیال تو را هم در این شب های بی ریا نداشتم چه بر

سر تمام آرزوهای رنگ رنگم می آمد؟

 به راستی که نمی دانم چگونه با این همه غم به سر می برم؟

چگونه با طعم تلخ جدایی٬ با رنگ سیاه بی مهری صبح ها را به شب و شب ها را به

 صبح می برم؟ چطور می شود که این در به دری ساکن گریبان گیر عشق تازه جوانه زده

می شود...

        و باز هم...

                                استقامت می کنم.

       این را بدان مهربان من٬ اگر تو پاک ترین نگا ه ها را داری این مسافر شب هم

مقاوم ترین شانه ها را دارد٬ تو صبورترین همسفر دنیا را در مقابل خود برای یک شروع تازه

داری!

              با بیکرانگی این حضور سراپا آسمانی که در مقابل جسم کوچکم ایستاده

و مات نگاهش می کنم چه کنم که من حقیرترین وجود این زمینم در مقابل کسی که خورشید را

در نگاه دارد و دشت های مهربان را در دل٬ چه می توانم بگویم؟

      نمی توانم وسعت این احساس روشن را به تصویر بکشم و ظرافت و پاکی عشق تو را

           به همگان نشان دهم عظمتت را میان ستاره ها آن جا که مهتاب سر به بالین

مخملی شب  می گذارد باید دید٬ نمی دانم چگونه نصیبم شدی٬

                              اما یک چیز را خوب می دانم:

که بعد از این تنهایی من رنگی دیگر دارد.

خوب می دانم که نمی توانم به تو پشت کنم و فرصت داشتنت را به دیگری تقدیم کنم٬ تو حق

منی٬ چون خودت وقت دلتنگی دستانم٬ با هرم داغ دستانت سرما را از جسم و روحم دور

می کنی و با صدایی که هم جنس امید است را به چشمان ساکتم می گویی.

       دوستم بدار!

چرا که خداوند مرا برای تنهایی های تو فرستاد و من با اشک های کوچکم سوگند می خورم که

تا لحظه ای که جان در بدن دارم فقط به یاد تو چشم هایم را روی هم بگذارم...

                      و هر روز...

                                     و در هر لحظه...

           خدا را به خاطر این بزرگترین هدیه ی هستی شکر کنم!

داشتن سر پناه امن چشمانت برایم مثل گذشته آرزویی تازه و ناب است.

           تو هنوز هم بهترین منی که در آرام ترین لحظه ها ترس رفتنت آشوبی در دلم به پا

می کند که پایانش را حتی در دلواپسی های نبودنت نمی یابم...

تو از خاموشی ترین رویاهایم تا آفتابی که وقت صبح خوابم را می دزد در کنار من و

 به من نزدیکی. داشتن نگاهی که هر لحظه اش بهاری گم شده است٬ نعمتی است و من نعمت

   بودن تو را چگونه شکر گزار باشم؟

        من آسمانی از شعر و دلواپسی ام که وقت غروب لبخند هایت به آن نگاه کنی

که نگاه تو مثل قایق سر گردان ماهی گیر دلم می ماند که هر وقت با موج های خروشان به

سوی تاریکی می رفتم با دستان گرم مردانه اش نجاتم می داد.

آری دستان تو و حرارت جاویدش را این من دیوانه می خواهد و پاسخ سکوت تو نشانه ی

عشقی بی انتهاست.

ای عشق بی پایان! که در جای جای دلم نشسته ای و نگاهم می کنی

                                            کنارم بمان...

                                                               تا همیشه های دور...!

من و اولین زمزمه های این عشق طلایی٬ این عشق خدایی در بهت و ناباوری این شب های

سرد ایستاده ایم٬ سوز باد تمام هستی ام را همرنگ خزان جدایی کرده است٬ اما من نمی توانم

این نا به سامانی ها را باور کنم٬

        من واین وسعت و بی انتهایی عشق تو چگونه در دست زمان اسیر شده ایم؟!

به خدا سوگند باور ندارم لحظه های شوم بی خبری به تمام زندگی ام چادر سیاه ماتم کشیده

باشد٬نمی توانم تصور کنم که تو را از دست خواهم داد٬ فکر نبودنت همه ی دار و ندارم را

نابود می کند و برای فرار از این بی خانمانی تنها به خدای این احساس بزرگ که تو در آن

حاضری پناه می برم٬

                          آری تنها او برای سوال های نا تمامم پاسخی روشن است...!

 

سه شنبه 6 مرداد1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

نگاه سر در گم مهتاب...!

  شب و تنهایی و این سکوت تلخِ٬ من واین دل خسته و شکسته ام در این کلبه ی خاموش و

  بی صدا نغمه ی تنهایی سر داده ایم٬ با هم از روزهای قشنگ اطلسی مان سخن می گوییم٬آن

   لحظه هایی که وجودت همچون فروغ بی انتهایی می درخشید...

  هنوز هم طنین گرم صدایت را در خانه ی اول ذهنم به خاطر دارم٬ هنوز هم آن برق نگاهت در

  مقابل چشمانم است.

  به من بگو دلیل این انتظار یلداییم را٬ مهربان من! تا کی در فراق تو برای تو غزل سرایی

   کنم؟  تا کدامین لحظه من باید شاعر لحظه لحظه های تلخ تنهایی باشم؟

   یاس من بگذار با تو بمانم...

  می دانم٬ خوب می دانم که عشق یک قطره برای دریایی چون تو اهمیتی ندارد٬ اما این قطره

   برای رسیدن به دریا از هیچ راهی دریغ نمی کند٬ از میان سنگلاخ ها٬ از عمق خاکی تشنه٬

   از پهنای آسمان آبی٬از میان تمام رودخانه ها٬ از میان تمام سنگ ها و سنگریزه ها٬ عبور

    می کند٬ از خود می گذرد و خود را با تمام عشق هدیه به دریا میکند٬ در او غرق می شود

  خود را فراموش میکند اما عشقش را نه آن را با تمام وجود به دریایش تقدیم می دارد...

  هر چند این قطره در نگاه دریا ناپیداست...

   دریای من٬ آرام من٬ من از کدامین کوچه پس کوچه های تنهایی به تو خواهم رسید؟

  کدام لحظه در تو گم خواهم شد٬ در وجودت غرق خواهم شد؟ سالهاست در معنای وجودت

   مانده ام...

  این لحظه های بارانی دلم تنها با دیدن تو قرار خواهند گرفت...

  من مسافر شبم٬ آری مسافر شب تا زمانی که به تو دست یابم.

  مدتهاست کوله باری از تنهایی و دل شکستگی را با خود در این سفر دارم٬ من تشنه ی

 دستهای مهربان توام...

                                         دریای من

                                                      آرام من

                                                                    تنهاییم را دریاب...!

یاد من باشد تنها هستم ماه بالای سر تنهاییست....

 

 

دوشنبه 5 مرداد1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

بهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com

دوشنبه 5 مرداد1388  توسط "تنهاترین مسافر شب"  |

 

 



سلام
من مسافر شبم ...
تو این وبلاگ خواستم دل نوشته هام ،حرف های تنهاییمو بنویسم تا شاید مرهمی باشه برا این دل خسته و بی کسم...!
از اینکه تحملم میکنین ممنونم.

mosafereshab_dina6921@yahoo.com

 

 

ای تو تنهاخوب دنیا بی تو من تنهاترینم...!
از نو برایت مینویسم : حال همه ی ما خوب است...اما تو ! باور نکن !
یک صندلی کنار رویاهایم از آن تو ! بروی یا بمانی...!
برای تو ای اسطوره ی همیشه...
برای تو ای اسطوره ی همیشه...!
بغض های این دل تنها و شکسته...
شب
گام های نرسیده !

 

فروردین 1391
آذر 1390
آبان 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387

 

 

فروشگاه آنلاین کتاب
کلبه ی تنهایی من
حاشیه های پوچ
جديدترين جوک ها و اس ام اس ها
تنهاترین تنها
سایه تنها
همه چیز در این کلبه
طعم تلخ زندگی
khanumgol-61
زمزمه های تنهایی(آرام)
فرشته
قالب های نفرین شده
سیاه مشق
انتظار

 

 

RSS 2.0

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس